در روزهای آغازین اسفندماه که اولین روزهایی بود که بهطور رسمی و از طریق نهادهای کشور ورود ویروس کورونا به ایران تأیید شد، واکنشهای متناقضی را در جامعه شاهد بودیم. جامعه تقریباً به دو قطب تقسیم شده بود:
گروهی که یا خود را قرنطینه کرده یا اگر مجبور به ترک خانه بودند بهشدت موازین بهداشتی را رعایت میکردند و مثلاً ماسک میزدند، دستکش میپوشیدند، مرتب و با وسواس دستهایشان را میشستند و مرتب سطوح را با الکل و دیگر ضدعفونیکنندهها پاک میکردند.
اما در قطب دیگر، افرادی قرار دارند که گویی هیچ خطری در میان نیست، از فرصت تعطیلات مدارس استفاده کردند و به سفر رفتند به نحوی که بعضی مسیرها ترافیک ایجاد کردند، یا دست در دست فرزندانشان به مکانی مانند بازار رفتند تا برای عید خرید کنند. این همه تفاوت از کجا میآید و سوالی مهمتر: چرا بعضی از افراد خطر را جدی نمیگیرند؟ البته به هیچ وجه منظور ما این نیست که ترس و وحشت را مفید بدانیم، اما مگر نه آنکه عقل سلیم حکم میکند که خطر را جدی بگیریم و برای مواجهه با خطر اقدامات لازم را انجام دهیم؟ چرا شاهد چنین رفتارها و واکنشهای متناقضی در انسانها در مواجهه با خطر هستیم؟ این موضوع را میتوان از دو منظر تحلیل کرد: اولی از منظر روانشناسی اجتماعی و در ادامه از منظر روانشناسی رشدی و شناختی.
چارهناپذیری
در روانشناسی اجتماعی مفهومی وجود دارد بهنام روانشناسی چارهناپذیری. مربوط به زمانی است که مردم سعی میکنند تا با رویدادهای ناخوشایند کنار بیایند. این موضوع، بهویژه، زمانی مصداق پیدا میکند که موقعیت موجود هم منفی و هم چارهناپذیر است.
در واقع مردم میکوشند از طریق کمینهکردن ذهنی ناخوشایندی موقعیت، بهترین نتیجه را عاید خود کنند. در یک آزمایش، «جک برم» کودکان را واداشت سبزیهایی را بخورند که قبلاً گفته بودند اصلاً دوست ندارند. سپس به نیمی از آنها گفتند که در آینده باید بیشتر از آن سبزی مصرف کنند اما به دیگران چنین اطلاعی داده نشد. کودکانی که معتقد بودند باید در آینده، خیلی بیشتر از این سبزیها مصرف کنند، موفق شدند خود را متقاعد سازند که آن سبزیها چندان هم بد نیستند.
بهطور خلاصه، این شناخت که «من آن سبزیها را دوست ندارم»، با این شناخت که «من در آینده آن سبزیها را خواهم خورد» مغایرت دارد. برای کاهش ناهماهنگی، کودکان متقاعد شدند که سبزیها آن اندازه هم که قبلاً تصور میکردند، بد نیستند.
«جان دارلی» و «الن برشاید» نشان دادند که همین پدیده، در مورد مردم هم صحت دارد. این آگاهی که شخص باید مدتی را با شخصی دیگر بهسرآورد، جنبههای مثبت او را افزایش میدهد یا حداقل جنبههای منفی او را کماهمیت جلوه میدهد. خلاصه آنکه مردم تمایل دارند با رویدادی که به ناچار رخ میدهد، کنار بیایند. کماهمیتدادن جنبههای منفی، هنگامی میتواند یک راهبرد سازگارانه باشد که مسئله، مربوط به یک سبزی مورد تنفر یا بحث با کسی باشد هرگز ملاقات نکردهاید. زیرا موقعیتهایی وجود دارد که یک چنین راهبردی میتواند فاجعهآمیز باشد.
مثلاً در نظر بگیرید که خطری مانند احتمال بالای زلزله، شهری را تهدید کند.
بدون تردید افراد عاقل و خردمند در رویارویی با چنین فاجعه در شرف وقوعی، به وجود خطر اذعان میکنند و با بهکارگیری هر آنچه میتوانند و درپیشگرفتن اقدامات ایمنی احتیاطی، خود را آماده میسازند.
در سال ۱۹۸۷، دو روانشناس اجتماعی در دانشگاه کالیفرنیا در لسآنجلس، «دارین لیمن» و «شلی تیلور» با ۱۲۰ دانشجوی دورهی کارشناسی دانشگاهشان مصاحبههایی انجام دادند و به این نتیجه رسیدند که موضوع از این قرار نیست. یافتههای آنان نگرانکننده هستند. تنها پنج درصد دانشجویان مزبور به اقدامات ایمنی احتیاطی (از قبیل یافتن محل نزدیکترین آتشنشانی) دست زده بودند، تنها یک سوم آنها میدانستند که در اثنای یک زمینلرزه بهترین کار این است که به زیر یک مبل خزید یا در آستانهی در ایستاد و هیچکدام از پاسخگویان به اقدامات احتیاطی توصیهشده توسط کارشناسان عمل نکرده بود. بهنظر میرسد که حتی در میان افراد تحصیلکردهی سطح بالا، پاسخ متداول به یک فاجعهی چارهناپذیر این است که هیچگونه اقدامی برای آمادگی انجام نداد.
قابل توجه است که سبکهای مقابله بر مبنای موقعیت زندگی دانشجویان تفاوت میکرد. دانشجویانی که در ساختمانهایی زندگی میکردند که از لحاظ زمینلرزه ایمن نبودند، نسبت به آنانی که در ساختمانهای نسبتاً ایمن زندگی میکردند، به احتمال بیشتری از طریق خودداری از تفکر دربارهی فاجعه یا کمینهکردن خطر مورد انتظار، با فاجعهی در شرف وقوع مقابله میکردند. به عبارت دیگر، آنانیکه در صورت وقوع زمینلرزه با بیشترین خطر مواجه بودند، دقیقاً کسانی بودند که از فکرکردن دربارهی فاجعهی چارهناپذیر امتناع میکردند یا شدت آنرا دستکم میگرفتند.
خلاصه آنکه اگر نسبتاً اطمینان داشته باشیم که زمینلرزهای روی خواهد داد، چگونه میتوانیم زندگی خود را در ساختمانی ناایمن توجیه کنیم؟ کار آسانی است: وقوع زمینلرزه را انکار، و از اندیشیدن دربارهی آن خودداری میکنیم. پاسخ به رویدادهای خطرناک و چارهناپذیر بر اساس توجیه خود، میتواند در کوتاهمدت آرامشبخش باشد، لیکن اگر اینگونه پاسخها ما را از برداشتن گامهایی برای بهبود ایمنی خود بازدارند، میتوانند در بلندمدت مهلک و کشنده باشند.
ناهماهنگی شناختی
«لئون فستینگر» در نظریهای بهنام « ناهماهنگی شناختی» این مسئله را توضیح میدهد. این نظریه خیلی ساده است، ولی قلمرو کاربردی بسیار گسترهای دارد. ناهماهنگی شناختی اساساً حالتی از تنش است که از داشتن دو فرایند شناختی (اندیشه، نگرشها، باورها و عقاید) همزمان که از نظر روانشناختی نامتجانس هستند، حاصل میشود. از آنجاکه پیدایش حالت ناهماهنگی شناختی ناخوشایند است، مردم برای کاهش آن برانگیخته میشوند.
در واقع، افرادی که فکر میکنند که با رعایت بهداشت میتوانند خطر ویروس را کم کنند شدیداً به توصیههای بهداشتی عمل میکنند اما افرادی که به هر دلیلی مانند نداشتن آگاهی از اصول بهداشتی احساس نمیکنند که میتوانند با آن مقابله کنند، سعی میکنند خطر آنرا نادیده بگیرند.
استفاده از این نظریه (یعنی همان ناهماهنگی شناختی) راهی مهیج برای فهم شماری از رویدادهای جامعهی معاصر است که در غیراینصورت، بهراستی گیجکننده بودند. مثلاً بحران جزیرهی سهمیلی را در سال ۱۹۷۹ درنظر بگیرید. در آن زمان، حادثهای که در نیروگاه هستهای به وقوع پیوست، شرایط بیثباتی در کورهی آن بهوجود آورد که چندین روز به طول انجامید. این حادثه، تهدید ذوبشدن کورهی اتمی را مطرح ساخته بود که به آلودگی فاجعهآمیز مناطق اطراف میانجامید و زندگی صدها هزار نفر که در آن حوالی بهسر میبردند به مخاطره میافکند. عقل سلیم حکم میکرد کسانی که در نزدیکترین فاصله از نیروگاه زندگی میکردند، بیشتر از همه وحشت کنند و در نتیجه با بیشترین احتمال دست به اقدام و عمل بزنند. پیشبینی نظریهی ناهماهنگی شناختی تفاوت داشت. نزدیکترین ساکنان به نیروگاه اتمی برای اظهارات کمیسیون تنظیم نیروی هستهای، که بیانیههای اطمینانبخشی مبنی بر جزئیبودن خطر تراوش و نشت تشعشع صادر میکرد، پذیرش بیشتری قائلند تا آنانی که در فاصلهی دورتری از آن زندگی میکردند.
یعنی هرچقدر که افراد بیشتر احساس آسیبدیدگی کنند، سعی میکنند خطر را کمتر برآورد کنند.
نظریهی شناختی رشد
حالا نگاهی بیندازیم به نظریهی شناختی رشد «پیاژه» و تحلیلی که برای این بیاهمیتی به هشدار خطر از آن مستفاد میشود.
در طول مرحلهی عملیات عینی پیاژه که ۷ تا ۱۱ سالگی را دربرمیگیرد، تفکر خیلی منطقیتر و انعطافپذیرتر از اوایل کودکی است. گرچه کودکان دبستانی بسیار بیشتر از سالهای پیش قادر به حلکردن مسئلهها هستند، اما تفکر عملیات عینی یک محدودیت مهم دارد. کودکان فقط زمانی میتوانند بهصورت منظم و منطقی فکر کنند که با اطلاعات عینی سروکار داشته باشند که بتوانند مستقیماً آنها را مشاهده کنند. عملیات ذهنی آنها در مورد مسائل انتزاعی، یعنی مسائلی که در دنیای واقعی آشکار نیستند، ضعیف است. کودکان دبستانی مرحله به مرحله و نه یک دفعه در تکالیف عملیات عینی پیاژه تسلط مییابند. برای مثال، آنها معمولاً مسائل نگهداری را بهترتیب خاصی درک میکنند: ابتدا تعداد، بُعد طول، توده و مایع.
«پیاژه» برای توصیف این تسلط تدریجی بر مفاهیم منطقی، از اصطلاح رشد درونمرحلهای استفاده کرد. رشد درونمرحلهای گواه دیگری است بر اینکه کودکی که در مرحلهی عملیات عینی قرار دارد، نمیتواند مسائل انتزاعی را حل کند.
کودکان دبستانی نمیتوانند اصل کلی نگهداری را درک کنند و بعد آنرا در مورد کلیهی موقعیتهای مربوطه بهکار ببرند، بلکه بهنظر میرسد که آنها منطق هر مسئله را بهطور جداگانه درک میکنند.
دورهی عملیات صوری از ۱۲ سالگی به بعد آغاز میشود. در این دوره، نوجوان با مهارتهای تازهی خود فرضیه میسازد و با کمک آن رویدادهای محیط را پیشبینی میکند. او دربارهی چگونگی آزمون فرضیه و حدسهای احتمالی خود برنامهریزی نموده و به پیامد آن میاندیشد. نوجوانان برخلاف کودکان به همهی راهحلهای ممکن مسئله میاندیشند و برای آزمون این راهحلها، با روشی منظم عمل میکنند. بر همین اساس است که آنها میتوانند از مشاهدههای خود اصول کلیتری را استخراج کنند.
اما آیا همهی افراد جهان، با صرفِ گذشتن از دورهی نوجوانی به مرحلهی شناخت انتزاعی دست پیدا میکنند؟
«کلبرگ» نظامی را طرحریزی کرده بود که بر مبنای نظریهی شناختی «پیاژه» سعی میکرد تبیینی برای رشد اخلاقی افراد ارائه دهد. در این نظریه فرد متناسب با رسش شناختی، به رسش اخلاقی نیز دست پیدا میکند. این نظام، سه سطح دارد که هریک دارای دو مرحله هستند. مرحلهی ششم بالاترین سطح رشد اخلاقی است.
«کلبرگ» این نظریه را پیش کشید که فقط کسانی قادر به تفکر لازم برای سطح سوم، یعنی اخلاق پسعرفی هستند که به سطح تفکر به شیوهی عملیات صوری رسیده باشند. بالاترین مرحلهی رشد اخلاقی یعنی مرحلهی ششم، مستلزم دستیابی به اصول اخلاقی انتزاعی و رعایت آنها بهمنظور اجتناب از سرزنش خویشتن است.
«کلبرگ» گزارش کرد که در کمتر از ده درصد آزمودنیهای بزرگسال پاسخ کاملاً مبتنی بر اصول مرحلهی ششم تفکر دیده میشود.
در واقع، همهی افراد جهان نمیتوانند به درجهی شناخت انتزاعی برسند و درصد زیادی در همان مرحلهی شناخت عینی میمانند. در نتیجه، قادر به درک مسائلی که نیاز به شناخت و استدلال انتزاعی دارند، نیستند.
از همینرو، برای درک خطری هرچند بزرگ که فرد را تهدید میکند اما بیواسطه قابل مشاهده نیست، مانند ویروس، ما به سطوحی از تفکر انتزاعی احتیاج داریم. خطر یک ببر درنده که در یک متری ما ایستاده را میتوانیم بهراحتی درک کنیم اما ویروسی ناشناخته که دانشمندان دربارهی بیماریزابودن آن اظهارنظر میکنند، آنهم در رسانهها، خیلی ملموس نیست. این خطر تنها زمانی ملموستر خواهد شد که فردی از نزدیکان شخص به آن مبتلا شود. وقتی دربارهی احتمال واردشدن ویروسی مرگبار صحبت میشود که هزاران کیلومتر آن طرفتر انسانها را به کام مرگ کشیده، افراد کمتر احساس خطر میکنند تا وقتی که متوجه آمار رسمی و همهگیری بیماری در میان افراد هموطن شوند. دیدن تصاویر از افراد مبتلا در صفحهی نمایش یا حمل قربانیان این خطر را بسیار عینیتر خواهد کرد، چون قابل مشاهده میشود.
در واقع، الزاماً ما با مردم و یا حتی برخی مسئولان بیتوجه به سلامت خود و فرزندانشان و سایر افراد روبرو نیستیم. آنها صرفاً نمیتوانند به اندازهی کافی خطر را درک کنند، زیرا سازوکار شناختی لازم برای آنرا ندارند.
حتی فردی که بهرغم فتوای مراجع مذهبی به لزوم پیروی از حکم پزشکان و نهادهای مرتبط با سلامت دربارهی خطر بیماری، از آلوده عنوانشدن اماکن متبرکه مانند سایر اماکن عمومی به علت رفتوآمد زیاد جمعیت عصبانی میشود و مصرانه بدون درنظرگرفتن و رعایت اصول بهداشتی به زیارت میرود، نمیتواند مفهوم انتزاعی امری معنوی را درک کند. از نظر او ساختمان حرم بهخودیخود مقدس است چراکه امری عینی است و نمیتواند درک کند که تقدس مکان مذهبی از ارتباط و تعلق آن به امری معنوی و فردی الهی گرفته شده است، نه بالعکس.
منابع:
۱٫ روانشناسی اجتماعی، ویرایش هشتم، ص ۲۵۰ و ۲۵۱ / الیوت ارونسون/ ترجمه حسن شکرکن/ چاپ هفتم (۱۳۹۱)/ انتشارات رشد
2. روانشناسی اجتماعی، ص ۲۵۱
۳٫ روانشناسی اجتماعی، ص ۲۵۲
4. روانشناسی اجتماعی، ص ۲۵۶
۵٫ روانشناسی اجتماعی، ص ۲۶۵
6. روانشناسی رشد، جلد اول، ص ۴۱۰ /لورا برک/ ترجمه یحیی سید محمدی/ چاپ چهارم، ۱۳۸۳، نشر ارسباران
7. روانشناسی رشد، ص ۵۷/ دکتر حسن احدی و دکتر فرهاد جمهری/ چاپ پنجم ۱۳۸۴ چاپ شرکت پردیس
۸٫ روانشناسی هیلگارد، ص ۱۱۸/ ریتا اتکینسون/ ترجمه محمدتقی براهنی و دیگران/ ۱۳۹۶، انتشارات رشد
*آزاده وزیری – روانشناس منتشر شده در مجله روانشناسی سپیده دانایی شماره ۱۳۸و ۱۳۷